السيد ابن طاووس ( مترجم : سيد احمد فهرى زنجانى )

58

اللهوف على قتلى الطفوف ( آهى سوزان بر مزار شهيدان ) ( فارسى )

درود بر پيغمبر بود كه گردنش را زد و وحشت زده از بام فرود آمد ابن زياد به بكر گفت : ترا چه شد ؟ گفت امير آن لحظه كه مسلم را كشتم مرد سياه چهرهء بد صورتى را در مقابل خود ديدم كه انگشت بدندان گرفته و يا گفت : ( لب گزان ) آنچنان از ديدن او ترسيدم كه هرگز چنين نترسيده بودم ، ابن زياد ملعون گفت : شايد از وحشتى مىبوده كه تو را فرا گرفته بوده است سپس دستور داد هاني بن عروة را بيرون آورده و بكشند هانى مكرّر ميگفت : اى قبيلهء مذحج و كجا قبيلهء مذحج بداد من ميرسد ، اى عشيرهء من و كجا هستند فاميل من كه بفرياد من برسند مأمور قتل ، او را گفت : گردنت را كشيده نگاه دارد كه براى شمشير زدن آماده‌تر باشد ) گفت : به خدا قسم كه من چنين سخاوتى ندارم و شما را بكشتن خود يارى نكنم ، ابن زياد غلامى داشت رشيد نام او هانى را كشت عبد اللَّه بن زبير اسدى در بارهء كشته شدن مسلم و هانى شعرى